لب پنجره‼

بر لب پنجره می نشینم و با خود می گویم ...

بی تو چون شب های دیگر 

امشب آرامی ندارم

در سکوت کوچه تو

نیمه شب ره می سپارم

آن زمان این کوچه سرشب

کوچه میعاد ما بود

بر لی ما تا سحرگه

قصه ی فردای ما بود

این زمان افکنده بر ما

سایه دیوار جدایی

ای خدا آخر کجا رفت

روزگار آشنایی

ای کویر سینه من

بوته های آتشت کو

در شب سرد جدایی

شعله های سرکشت کو

/ 4 نظر / 28 بازدید
سارا

تمام مزرعه رامترسک هاخوردند! بیچاره کلاغ ها زیربارتهمت سیاه شدند

محمد

[گل][گل][چشمک][ماچ][ماچ][ماچ]

سارا

سکوت که میکنم میگویی خــــداحافظ ! لطفا دیگر سکوت هایـــــــم را تفسیر نکن اگر می توانستی معنی آن هـــــــا را بفهمی که، کارمان بــــــه خداحافظی نمی کشید ...[ناراحت]